(بسم الله الرحمن الرحیم)
چهارشنبه اول بهمن ماه ۱۴۰۴ طبق معمول قرار شد به همراه دختران حاج قاسم به عیادت از جانباز فتنه ی اخیر برویم. چه روز پر ماجرایی بود.
از هوای صبح که ابتدا آفتابی بود و ناگهان سوپرایزمان کرد گرفته تا عیادت از سرباز ولایت در کوچه پس کوچه های برفی…❄️
حاضر شدم و بیرون رفتم. قرار بود برای دختران مدرسه ی صدرا جلسه ای داشته باشیم. هوا انقدر گرم بود که نیازی نبود لباس گرم بپوشیم و لباس گرم نپوشیده به مدرسه رفتم.
وقتی جلسه تمام شد و بیرون اومدیم، سالن پر از هیاهو شده بود و همه مشغول تماشای بیرون بودند. باخودم گفتم حتما زنگ تفریح خورده و دانش آموزان خوشحالاند از اینکه کلاسشان تمام شده، اما کمی نزدیک تر که آمدم دیدم همه مشغول تماشا کردن نقاشی خدا بودند، واقعا نقاشی زیبایی بود.🎨
بعد از این همه اتفاقات ناخوشایندی که افتاده بود و فتنه ای که مردم ایران پشت سر گذاشتند واقعا به این خوشحالی نیاز داشتند. نقاشی خدا همه شهر را سفید پوش کرده بود…🌫
خلاصه بعد از کلی خوشحالی و برف بازی اطلاع دادند که به جای ساعت ۱۶ قرار است ساعت ۱۳ به دیدار مرد دلیر برویم.
پس از گذشتن از کوچه پس کوچه های برفی به منزل ایشان رسیدیم. به سختی از زمینهای لغزنده وارد منزل شدیم. کفش هایم را دم در تمیز کردم که سرامیک های تمیز و براق منزل ایشان کثیف نشود.
وارد منزل شدم و بعد از احوال پرسی نشستیم. چه خانه پر از آرامشی!😍
خانه ای که گوشه گوشه آن نماد دیانت و هنر دوستی بود. از تابلو نصب شده روی دیوار گرفته تا پارچه های دست بافت که کار سنتی کشور است.
یکی از بزرگوارانی که همراهمان آمده بودند از شب حادثه از ایشان پرسیدند. باز هم ماجرای پنجشنبه شب (یعنی ۱۸ دی ماه)تکرار شد.😢
از جمع شدن دختران و پسران ۱۳ تا ۲۵ سال گرفته تا زدن ضربه با چوب و چماق… شنیدن ماجرای آن شب که نوجوانان وطنم را به سمت اغوا و فریب و دام صهیون پیش برده بود، کینه ام را از این دیو هفتاد سر بیشتر میکرد و جای خالی جهادگران تبیینی را بیشتر حس میکردم….🥺
مامور نیروی انتظامی داشتند از شبی میگفتند که ظاهر آرامی داشت اما در باطن پر هیاهو: در آغاز شروع آرامی داشت و با حرفای فریب دهنده مامورین را گول زدند؛ مثلا میگفتند: ( نیروی انتظامی حمایت حمایت) یا شعارهای دیگری مثل(نترسید نترسید ماهمه باهم هستیم).
ناگهان تعداد آن ها از ۶۰ نفر به ۳۰۰-۲۰۰ نفر رسید. اینجا بود که متوجه شدم این دیگر اعتراض نیست، این اغتشاش گری است.
لیدر ها با اشاره افراد را به جلو هدایت میکردند، بعد هم با سنگ و آجر به سراغ ما آمدند. از آنجایی که اجازه استفاده از سلاح را نداشتیم تا جایی که توانستیم با سپر، سنگ ها و ضربات را رفع کردیم اما بعد از اینکه سپرهایمان شکست، با مشت و لگد پذیرای ما شدند.
آنقدر با مشت و لگد به من ضربه زدند که دچار شکستگی قفسه ی سینه و پهلو شدم. من همان جا اشهد ان لا اله الا الله را زیر لب زمزمه کردم و گفتم دیگر آخر خط است. اما به خواست خداوند جان سالم به در بردم.
دوربین به سمت همسر آقا رفت.🎥
ایشان از آن شب برایمان گفت: همسر من هر شب تا ساعت ۲۴ ماموریت بودند و بعد از آن به منزل می آمدند. اما این دفعه یک ساعت گذشت اما از ایشان خبری نشد.
یک ساعت قبل از این اتفاق با همسرم تماس گرفتم و ایشان گفتند همه چیز امن و امان است. برای همین خیالم راحت بود. تا اینکه ساعت ۱ شب شد. یکی از دوستان با من تماس گرفتند و پرسیدند که از همسرتان خبر دارید؟! همان لحظه ترس و واهمه کل وجودم را فرا گرفت. زبانم بند آمده بود و نمیتوانستم درست حرف بزنم. باید طوری رفتار میکردم که آقا محمدجواد، پسر کوچکم را میگویم وهمین طور دخترانم نگران نشوند.
نفس عمیقی کشیدم.پاسخ دادم که نه مگر چه شده است. ماجرا را برایم گفت. گفت: حالشان خوب است،نگران نباشید. اما مگر میشود نگران نشوم؟ نتوانستم تحمل کنم و اشک از چشمانم جاری شد.
فرزندانم متوجه این خبر شدند و شروع کردند به گریه کردن. نمیدانستم چه رفتاری باید از خودم نشان دهم. رو به دختر بزرگم کردم و ازاو خواستم تا مراقب خواهر و برادرش باشد تا من برگردم.
به بیمارستان رفتم. به شدت شلوغ بود. همسرم را دیدم که داشتند او را به اتاق می بردند.
تا نزدیکش رفتم اما اجازه ندادند او را ببینم. شب سختی بود الهی برای هیچ کسی این اتفاق نیوفتد.
برای اینکه حال و هوایشان عوض شود، بحث را عوض کردیم و به سراغ هدیه رفتیم. به رسم ادب و یاد بود از طرف جبهه دختران حاج قاسم هدیه ای را به مامور امنیت دادیم. و به نیابت از همه مردان ایرانی از ایشان تشکر کردیم.
(خدایا ایران اسلامی مارا حفظ بفرما)
روایتگر:الهه حسنی
استان:خراسان جنوبی


