تکه پارچه ای که عاقبت بخیر شد

در مسیر طریق العلما هستم. سعی میکنم ،با تمام وجودم در این مسیر، ذرات عشق را، در تار پودم ،حفظ کنم و غبار این خاک را، با خودم، به سوغات ببرم. غباری که هر ذره اش، برایم حکم درجه هایی را دارد که بر شانه، با افتخار گذاشته می‌شود.

رفیق همسفرم، کمی خسته شد. با هم دقایقی روی صندلی کنار جاده طریق العلما نشستیم، تا خستگی در کند.
من هم از این فرصت، استفاده کردم برای تماشای بیشتر منظره ها.
مشغول تماشا بودم که یک آن چشمم به چند گل پنبه افتاد.
یاد گذشته‌ام افتادم. چقدر شبیه من بودند. شبیه زمانی که خیلی کوچک بودم و هنوز اینقدر بزرگ و خانم نشده بودم و اینقدر رشد نکرده بودم که، در مسیری قدم بگذارم که عاقبت به خیری ام را، تضمین می‌کند و همه این هارا، مدیون کربلایی جعفر و خدای او و اربابمان حسین علیه السلام هستم.
یاد روزی افتادم که، کربلایی جعفر آمد و انتخابم کرد. چه روزی بود، آن روز.
درست حدود یک سال پیش:

یک روز عادی بود مثل همه روز های دیگر خورشید وسط آسمان بود و هوا خیلی گرم بود و عطار، کلافه شده بود. طبق معمول، کولر درب و داغونی که باید عوض میشد ولی عطار به عوض شدنش اعتقاد نداشت. هم خراب شده بود. عطار بلند شد و چند ضربه تکنیکی به کولر زد تا راه بیافتد ولی فایده نداشت که نداشت. یک ضربه دو ضربه سه ضربه تا اینکه یهو یک صدای بلند و وحشتناک از کولر آمد پووووومممممب
در دلمان خندیدیم و گفتیم: «خوب شد
بالاخره مش قربان مجبور میشه که یه کولر جدید بخره چی بود این قراضه آخه هرروز داستان داشتیم باهاش»
همین طور که ما میخندیدیم و مش قربان، کلافگیش با گرمای زیاد و عصبانیت زیاد تلفیق شد ، یک مشتری، وارد مغازه شد.
بههههه سلام علیکم احوال مش قربان ما چطوره؟
صدا آشنا بود درست است. کربلایی جعفر بود.
یکی از رفقای شفیق مش قربان، که از قضا کشاورز هم بود. یک مزرعه نسبتا بزرگ داشت، که آمده بود برایش بذر بخرد.
کربلایی جعفر، آدم پر برکتی بود و همیشه اسباب خیر میشد. طوری که همه می‌دانستند اگر جزو انتخاب هایش باشند، عاقبت به خیری شان تضمین است. چون کربلایی جعفر، همیشه موقع کارش دائم الوضو است و با سلام و صلوات کارش را شروع و تمام می‌کند. به همین دلیل، هر کداممان در دلمان، هر ساله آرزو میکردیم و منتظر میمامندیم که انگشت اشاره کربلایی، به سمت ما بیاید و انتخاب بشویم.
مش قربان شروع کرد، به درد و دل کردن با کربلایی از کولر داغون شده امروز گرفته، تا اوضاع اقتصادی و گرما
کربلایی جعفر، همزمان که سعی می‌کرد جوری برخورد کند که حواسش به حرفای مش قربان هست ، با دقت به ما نگاه میکرد . نفس هایمان در سینه حبس شده بود که ناگهان صدای کربلایی جعفر، همه دلشوره ها را برد. هم برای بذر انتخاب شده، و هم برای بذر های انتخاب نشده و گفت :
«مش قربان امسال تصمیم دارم پنبه بکارم
برام بزار کنار بچه ها میان میبرن»

علی آقا، پسر کوچک تر کربلایی جعفر بود. آمد که مرا تحویل بگیرد و به دست کارگران برای کاشت برساند. کربلایی جعفر، یک عادت قشنگی داشت و آن اینکه همیشه اولین بذر را خودش میکاشت و زیر لب اذکاری می‌گفت و به دل زمین نثار میکرد که همه ساله، برای همه هم پر بار بود هم پر رزق و روزی. از کربلایی جعفر گرفته، تا کارگران و حتی تک تک بذرها مدتی گذشت و من آماده برداشت شدم. ولی هنوز عاقبتم معلوم نبود که قرار است چه بلایی سرم بیاید. بی قرار بودم و پر از سوال که قرار است چه شود و کجا بروم و امثال این ها ولی نگران نبودم.

بی قرار بودم ولی نگران نه. چون هربار یاد اولین روزی می افتادم که با حرف های زیر لب کربلایی جعفر، کاشته شده بودم. اما یقین داشتم قرار است از بلا، حفظم کند و حیف نخواهم شد.

روز برداشت فرا رسید و برداشت انجام شد. دلم، برای کربلایی جعفر، تنگ میشد. اما چاره ای هم نبود. جز رفتن و رسیدن به موفقیت برای جبران همه مهر و محبت و تلاش های کربلایی جعفر برای من. این همان عهدی بود که با خودم بسته بودم . راهی کارخانه ای شدم که اسمش نخ ریسی بود. از آنجا به کارخانه نساجی و از کارخانه نساجی، راهی بازار شدم. حالا من یک پارچه با کیفیت مشکی، از جنس کرپ بودم که در قفسه ها منتظر بودم که دست روزگار در ادامه مسیر زندگی ام، حرف های زیر لب کربلایی جعفر را، موقع سپردنم به زمین فراموش نکند و مرا به دستان پر خیر دیگری بسپارد. غرق این افکار بودم که خانمی چادری، وارد مغازه شد. حس خوبی به او گرفتم و لبخندی بی اختیار کنج لبانم نشست. از طرز حرف زدنش متوجه شدم که خیاط است. چون نسبت به پارچه ها اشراف کامل داشت. خوب گوش دادم. انگارداشت درباره من حرف میزد. هول شدم و دستپاچه. خواستم خودم را مرتب کنم و به سر و وضعم برسم که یکدفعه، ای دل غافل با کله افتادم زمین. افتادنم همانا و برگشتن چهره خانم خیاط و فروشنده هم زمان به سمت من، همانا. با خودم گفتم :«همینو میخواستی دست و پا چلفتی ؟اگه می‌خواست یه نگاهی ام بهت بندازه دیگه نمیندازه»

درگیر همین فکرها بودم که خانم خیاط دو زانو، کنار تن آش و لاش من، نشست و من را در دست گرفت و لبخند زد. فروشنده گفت:«خانم حاجیان اتفاقا این پارچه تازه به دستمون رسیده و جنسش عالیه کیفیتش هم که نگم براتون»خانم حاجیان در هر جمله ای که فروشنده می‌گفت، سرش را به نشانه تایید، پایین و بالا می‌برد. فروشنده ادامه داد: «البته شما خودتون استادید و نیاز به توضیح نیست و مشتری ثابت ما هستید و میدونید ما جنس بد به شما نمی‌دیم». خانم حاجیان گفت:«همینو برام ببرید میبرم». فروشنده گفت:به روی چشم فقط جسارتا چقدر ؟و خانم حاجیان با این جواب هویت من را برای هر دو دنیایم مشخص کردند. گفتند:«به اندازه یه چادری».

در آغوششش جاگرفتم و رفتم برای تکامل نهایی، برای بزرگ شدن، پخته شدن، خانم و با وقار شدن. خانم حاجیان بیشتر از من مشتاق و بی قرار بود. یک شبانه روز کامل نشست پای چرخ خیاطی. دوخت و به تار پود وجودم هویت داد. هویتی به نام چادر. من تبدیل شده بودم به شئ ای که وجودش، نماد ملی و اقتدار و غیرت است و تاریخی دارد به وسعت تاریخ جهان و هرچه بیشتر میفهمیدم، بیشتر حس میکردم خوشبختم. اما سعادت واقعی را وقتی فهمیدم، که بانیاکانم آشنا شدم که بر سر برترین زن دو عالم بود. هدیه ای شدم برای یک مسافر. مسافری بی قرار، عاشق و بی تاب مسافری که حالا رفیق شفیق من است در تمام لحظات زندگی ام.

خیلی دوستم دارد. خیلی مراقبم هست. من هم، مراقب او هستم. مراقب زیبایی هایش که هدر نرود. کسی اذیتش نکند و آسیب نبیند. خلاصه که رفیق دنیا و آخرتم شده است. و یک عالمه خاطره ساختیم باهم بعد از این سفر عشق ،که شروع اولین آشنایی مان بود. و حالا با هم در طریق العلماییم و هر چقدر از آن سال ها می‌گذرد میفهمم معنی حرف های زیر لب کربلایی جعفر را،دلیل دائم الوضو بودنش را، همه این ها دلیلش من بودم. من قبل اینکه علی آقا پسر کوچک کربلایی جعفر تحویلم بگیرد اباعبدالله الحسین علیه السلام تحویلم گرفته بود که برای رسیدنم به خیمه ولایتش، مسیر عاقبت به خیری را برایم ترسیم کرد. مسیری که از عطاری مش قربان شروع شد و به مسیر طریق العلما کشانده شد. در کاروانی بنام کاروان چادر دختران اربعین ساز، و این روایت تکه پارچه ای بود، که زائر شدنش بر حسین بن علی علیه السلام عاقبت به خیرش کرد. اما داشتم فکر میکردم مگر میشود حسینی که به عاقبت به خیری تکه ای پارچه فکر میکند، به عاقبت به خیری و رشد خلیفه خدا روی زمین فکر نکند ؟

اربعین حسینی ۱۴۰۴

روایت‌گر:زهرا تبریزی نژاد_استان آذربایجان شرقی

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign