همین که رفتم، یک سوزش عجیب کف پام حس کردم. با خودم گفتم: اِ لابد سوزنه. نشستم ببینم چیشده، هیچ چیز نبود!سرمو بالا آوردم که شلوارمو درست کنم، دیدم بهبه یک حشره! نه هر حشرهای، یه «زنبور غولهیکل عجیب خاص!» انگار از جبههی حشرات غولآسا فرار کرده بود!
هیچچیزی نگفتم، فقط لبم را گرفتم که جیغ نزنم … آرام نشستم، چشمهایم را باز کردم، دیدم خانم نعمتی دقیقاً جلوی من است، بچهها هم دورم جمع شدند…ماجرا از خدمت ساده تبدیل شد به پروژهی «زهرکشی اضطراری»
سر ظهر، طریق العلما، خاطرهای شد که تا ابد با هر صدای وزوز، پایم تیر میکشد!بعدش گفتند:«نیایش، اگر پایت درد میکند، برایت ماشین بگیریم!»
با خودم گفتم: من؟ ماشین؟ اصلاً من دختر جهادیام،سختی رو قورت میدهم!دمپایی پایم کردم و جلو جلو حرکت کردم…پا درد، زهر و خستگی را بهخاطر عشق به راه، تحمل کردم…چون راه کربلا یعنی حتی مظلومانه هم که شده، با صبر و لبخند پیش رفتن!
اربعین حسینی ۱۴۰۴
روایتگر:نیایش قربانی_استان مرکزی


