دل ها زودتر رسیدند

سفرمان هنوز درست شروع نشده بود. کوله‌هایمان را گذاشته بودیم توی صندوق پایین، صندلی‌هایمان را پیدا کردیم و نشستیم. یک حس عجیب در فضا موج می‌زد. نه فقط شوق سفر، یک شوری که انگار از ته دل می‌لرزید. انگار همه‌مان می‌دانستیم مقصد، فقط یک شهر یا یک مکان نیست. داریم می‌رویم جایی که با همه‌جا فرق دارد. بین خنده‌ها و گفت‌وگوها، یک اتفاق بامزه افتاد.

یکی از بچه‌ها یادش رفته بود کیف مدارکش را از محل اسکان بیاورد. خودش هم بی‌خبر بود! ولی یکی دیگر بی‌صدا، بی‌منت رفته بود و برایش آورده بود.

تا کیف رسید، انگار کل اتوبوس منفجر شد از خنده. یکی با شیطنت گفت:«خوبه خودتو جا نذاشتی!» و این خنده‌ی ساده، مثل یک موج گرم، همه‌ی استرس‌های کوچک اول سفر را شست و برد. وقتی فضا آرام‌تر شد، حاج‌آقا ایمانی شروع کردند به حرف زدن. با صدایی آرام ولی پر از معنا گفتند:«بین عرب‌ها، اسم بعضی از دخترها “دَلال” است. یعنی ناز. ما هم می‌توانیم برای امام حسین ناز کنیم. خواسته‌هایمان را بگوییم، با احترام، با عشق. این یعنی عاشق بودن، نه بی‌ادبی.»

یک لحظه سکوت روی همه‌چیز نشست. نگاه‌ها به جاده بود، ولی دل‌ها جای دیگر. من حس کردم ما هنوز به مقصد نرسیده‌ایم، ولی دل‌هایمان جلوتر از ما، با شتاب، رفته بودند به سمت مسیر عشق.

و این فقط آغاز سفر بود.

اربعین حسینی ۱۴۰۴

روایت‌گر:فاطمه نجفی_استان فارس

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign