میخواهم از نهم آبانماهی بنویسم که برای اولینبار پای در دفترت گذاشتم، و هیچگاه فکرش را هم نمیکردم آخرین بار باشد.کاش میدانستم آخرین بار است و دگربار جملاتم را از سر میگرفتم؛کاش میشد دگربار بهجای از تو نوشتن برای تو مینوشتم….
زمانی مجری برای معرفی گفت از کرمان آمدهام، نگاه معنادارت را احساس کردم و زیر لب با مدد از رفیق جنة المأویت شروع کردم، آن هم چه شروعی….
سخنم را با سلام و صلوات بر شهدای غزه شروع کردم و لبخندت را دیدم،گویی روزنه امیدی در قلبم تابیدن گرفته باشد.با همان امید یکی پس از دیگری نقدهایم را وارد کردم تا آنجایی که ۵ دقیقهام روبهپایان بود! آری سخنم روبهاتمام بود و تو با لبخند نظارهگر یک بچه شهرستانی بودی…!
یک بچه شهرستانی که روبهروی شخص دوم مملکت نشسته بود و لبریز از ابهام! نقد وارد میکرد.
بچه شهرستانی خواست شهادت دهه هشتادیها را به رخ بکشد پس در آخر صحبتش گفت: به نسل ما اعتماد کنید و به این نسل مسئولیت بسپارید ما از نسل محمد اسلامیهای روزگاریم…!
طرح لبخندت معنا یافت و آنجا بود که فهمیدم از حرف من نیست، بلکه نام و یاد شهدا تورا چنین به وجد آورده است…
از جمع ۳۰_۲۰ نفره آن روز قریب به ۵ نفر سخن گفتیم و تو تکبهتک سؤالات هرکدام را پاسخ دادی نقطهنظراتمان را گاهی تحسین و گاهی تصحیح کردی..
کلاس درسی شده بود برای خودش،کلاس درسی که استاد و شاگرد باهم قرار بود روایت پیشرفت داشته باشند…
یادم نمیرود آنگاه که از کمبودهای #بم #ریگان و… گفتم از پیشرفتهای #بهارستان تهران برایم مثال آوردی که در همین حوالی رو به اغما بوده و حتی نامش برای کسی آشنا نبوده است.
قول دادی درستش میکنی و ما ذوق کردیم
گفتی مسئولیت را به دهه هشتادی جماعت میدهی و ما ذوق کردیم
شورای جوانان را همان روز به شورای جوانان و نوجوانان تبدیل کردی و کاش آن زمان قبل از ذوقم! فهمیده بودم که اهل علمی و عمل…
شاید نکته مهم و فراموش نشدنی این دیدار اما….! دیر رسیدن آرمیتا رضایی نژاد و توجه شما به او بود؛ توجه به فرزند شهیدی که در جمع، او را والا خواندی و بالا نشاندی، نگفتی اما با رفتارت نشان دادی ! هیئت دولت که هیچ….! حتی اگر رئیس جمهور هم باشی ، مدیون خون شهدایی…
کسی چه میداند شاید شهدای زنده امروز نیز ریحانهی تورا بالای مجلس بنشانند و با او با محبت و شفقت رفتار کنند…
راوی: مبینا عزیزی- استان کرمان-شهرستان بافت


