طنینِ استوار

پس از آنکه از ساعتِ تجمع مطلع شدم، با جانی بی‌قرار راهیِ مرکزِ شهر شدم. گویی تمامِ جاده‌ها به یک نقطه ختم می‌شدند؛ نقطه‌ای که قلبِ مجروحِ شهر در آن می‌تپید.

پس از آنکه از ساعتِ تجمع مطلع شدم، با جانی بی‌قرار راهیِ مرکزِ شهر شدم. گویی تمامِ جاده‌ها به یک نقطه ختم می‌شدند؛ نقطه‌ای که قلبِ مجروحِ شهر در آن می‌تپید.لحظه‌ای که از ماشین پیاده شدم، انگار دیواری از اندوه به صورتم سیلی زد. هنوز قدمی برنداشته بودم که موجِ هق‌هقِ بی‌امانِ جمعیت، گوشِ فضا را پر کرد؛ صدایی که نه از گلو، که از عمقِ جگرهای سوخته برمی‌خاست.

در آن میانه، دیگر تاب نیاوردم؛ سدِ چشمانم فروریخت و اشک‌هایم، بی‌اختیار و داغ، بر گونه‌هایم دویدند تا با سیلابِ غمی که خیابان را برداشته بود، یکی شوند.

ناگهان، از میانِ آن همهمه‌ی گریه و زاری، طنینِ لرزان اما استوارِ “الله‌اکبر” برخاست. تکبیرها، شبیه به تندر، سقفِ آسمانِ تیره را می‌شکافتند و در کلِ خیابان می‌پیچیدند؛ گویی مردم با هر فریاد، پناهی جز خدا برای این داغِ عظیم نمی‌یافتند. شهر، یکپارچه فریاد شده بود؛ فریادی آمیخته به خون‌جگر که میانِ زمین و آسمان معلق مانده بود…»

روایت‌گر: دختران حاج قاسم ، مریم شهیدی

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign