زانو در آغوش میگیرم تا بگریم، اما رسم میزبانی مجال نمیدهد. فرش بر زمین میگسترانم برای دیگران، و خود بر خاک حسرت مینشینم. خاطراتت را چنان بر دیوار میکوبم که گویی میخواهم با میخ عکسهایت، دل پارهپارهام را به هم بدوزم. هر بار از کنار تصویرت میگذرم، بغضی گلوگیرم میشود که نه فرو میرود، نه سر برمیآورد؛ گویی هر قدم آنان که پدرت را بدرقه میکنند، تکهای از جانم را به خاک میسپارد و من در بند صبری گرفتارم که خود، مصیبتی دیگر است.
آقا جان…
یاد دارم که بیگانهای، تنها از عکس جوانیات، شیفتهی نور چهرهات شد. چه راهبردی بود حضور تو؛ چه نسیمی بود بودنت؛ چه آتشی است رفتنت. امروز دنیا از خون پاکت به جوش آمده، اما دل من در سکوت سنگین میزبانی، بیصدا میسوزد؛ همچون بیابانی در آتش، همچون دریایی در طوفان، همچون شمعی در کنج ماتمسرا که میسوزد و کسی را نمیسوزاند.
همه تشییع میکنند، اما من میزبانم و باید بگویم: “سر شما سلامت”؛ در حالی که سر خود بر زمین غربت افتاده است. همه میگریند، اما من باید لبخند بر لب بیاورم؛ همه میشکنند، اما من باید استوار بمانم؛ که رسم عاشقی این است: سوختن در خفا، برای روشن ماندن دیگری.
پدرم را میبرند و من در کوچه پسکوچههای این شهر غریب، همچنان میگردم؛ نابینا از شدت نور، کر از فریاد دل، لببسته از بغضی که میخواهد فریاد بزند: “برویم… ببریم…خداحافظ… وای از این وداع…”
قربان بودنت نشدم…
اما میمانم؛
با سوزی که هرگز فرو نمینشیند،
با شوقی که هرگز غروب نمیکند،
با دیداری که در انتظارش،
این همه دوری،
این همه سیاهی،
این همه حسرت را
به جان میخرم.
تا ابد… تا ابد… تا ابد…
نازنین زهرا بساقی_ شهرستان بهشهر


