آن روز، قم در غمی جانکاه فرو رفته بود؛ گویی شهر، عزادارِ تمامِ آرزوهای خویش بود.
هر که را میدیدم، فروپاشیده و درهمشکسته بود. دلم در آشوبی بود که کلمات را به بند میکشید؛ دردی که چنگ بر قلبم میزد و توانِ ایستادن را از من ربوده بود. گریستم؛ چنان که از جهان گسستم و از هوش رفتم. نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ حسرتِ آن دیدارِ ناتمام.
با خود زمزمه میکردم: «آقا جان! قرارِ ما این نبود… من آمده بودم تا نورِ چشمانت را ببینم، نه پیکرِ بیجانِ سردارت را.»
اما تو مرا طلبیده بودی. اگرچه آن روز، پیشانینوشتِ ما “وداع” بود، اما در اعماقِ آن ماتم، شکوهی نهفته بود که جهان را خیره میکرد. آن جمعیتِ انبوه که با دلی سوخته اما گامی استوار گرد آمده بودند، گواهی میدادند که تو با رفتنت، نه تنها پایان نیافتی، که تکثیر شدی.
روایت گر: راحیلرضائی_استان مرکزی


