اولین سلامِ زائرِ بی‌قرار

بالاخره رسیدیم... مشهد. شهری که از همان لحظه ورود، انگار هوایش هم رنگ دیگری داشت. خستگی ساعت‌ها راه، با دیدن تابلوی «به مشهد مقدس خوش آمدید» از تنمان بیرون رفت و فقط یک آرزو در دلمان مانده بود؛ هرچه زودتر خودمان را به حرم برسانیم.

وقتی از دور گنبد طلایی را دیدیم، بی‌اختیار اشک در چشمانمان حلقه زد. هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتیم؛ انگار دل‌هایمان زودتر از قدم‌هایمان به حرم رسیده بود. هرچه نزدیک‌تر می‌شدیم، تپش قلبمان بیشتر می‌شد و بغض، بیشتر راه گلویمان را می‌بست.

اولین سلام به امام مهربانی‌ها، با تمام وجود بود؛ سلامی که در آن هم شوق دیدار موج می‌زد و هم غم روزهایی که پشت سر می‌گذاشتیم. همان لحظه، تمام خستگی راه از یادمان رفت. فقط گنبد بود، اشک بود و دلی که آرام‌آرام کنار امامش قرار می‌گرفت.

برای خودمان دعا کردیم، برای خانواده‌هایمان، برای دوستانی که قسمتشان نشد در این سفر کنارمان باشند و نایب‌الزیاره‌شان شدیم. از امام رضا(ع) خواستیم فردا، در مراسم وداع، تشییع و تدفین رهبر شهید، توفیق حضور و استقامت داشته باشیم.

آن اولین نگاه به گنبد، برایمان فقط آغاز یک زیارت نبود؛ آغاز سفری بود که می‌دانستیم تا همیشه در خاطره و قلبمان خواهد ماند.

روایتگران: اسما بهزادی ، رقیه بهاور_ استان کرمان

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign