سوگ سپید

روزی که خبر رفتنت همچون تیری از جنس زمستان بر دل‌هایمان نشست، جهان انگار از مدار آرامش خارج شد. خانه‌هایمان سرد شد، کوچه‌هایمان بی‌صدا، و دل‌هایمان پر از بغضی که هیچ دستی جز دست شما توان آرام کردنش را نداشت.

هر بار که قاب عکس سپید روی شما را می‌بینم، چشم‌هایم بی‌اختیار به دنبال همان لبخند مقتدر و مهربانی می‌گردند که همیشه ستون دل‌های خسته‌مان بود. چه زود، چه بی‌رحمانه، تصویرتان شد یک قاب خاموش با نواری سیاه در گوشه کادر؛ و ما ماندیم و حسرت آغوشی که دیگر تکرار نمی‌شود.

شما برای ما فقط یک رهبر نبودید؛ پدر بودید. پدری که وقتی دنیا پشت آدم را خالی می‌کرد، شانه‌هایش مأمن امن دل‌ها می‌شد. ما محبت شما را با جانمان لمس کردیم؛ وقتی دیدیم چگونه جوانی، آرامش، و حتی جانتان را خرج آسایش این مردم کردید. امروز که تشییع غریبانه‌تان در میان دود اسفند و نوای “حسین‌حسین” جاری است، دست‌هایی را می‌بینیم که با تکه‌ای از جانشان بدرقه‌تان می‌کنند؛ و این یعنی شما هنوز پدر این خانه‌اید، حتی اگر در آسمان باشید.

آقای مهربانم…

در خیمه “محب‌الشهداء” غوغایی برپاست. بچه‌ها دیگر گریه‌هایشان را پنهان نمی‌کنند؛ زانو می‌زنند کنار دیوار و دلشان را بی‌پروا می‌گریانند.” ماییم و دلی پر از غم و بغض گلو…” و خاطره دست‌هایی که دیگر بر سرمان نیست. شما رفتید، اما ردّ قدم‌هایتان هنوز در دل‌های ما روشن است. حالا که جامه سرخ شهادت بر قامت خستگی‌ناپذیرتان نشسته، ما را از آسمان فراموش نکنید. بر دل‌های شرحه‌شرحه ما نگاهی بیندازید؛ ما همان فرزندان عهد داریم که پای پیمانشان می‌مانند.

به همین پیرهن‌های سیاهی که عزادار شماست سوگند، نمی‌گذاریم چراغ خانه‌ای که برایش جان دادید خاموش شود.

خداحافظ پدر مهربان امت…

خداحافظ امامِ شهیدم.

سلام ما را به حضرت ارباب برسانید و بگویید دل‌های ما در زمین، سخت برایتان تنگ می‌شود.

روایت‌گر: کیانا غلامی_شهرستان بهشهر

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign