شوق وصال

از شوق وصال خوابم نمیبرد. میگفتم: دیدی بالاخره شد؟ دیدی هرچی امسال میخواستی بهش رسیدی؟ کربلا مشهد قم

از شوق وصال خوابم نمیبرد. میگفتم: دیدی بالاخره شد؟ دیدی هرچی امسال میخواستی بهش رسیدی؟ کربلا مشهد قم فقط دیدن رهبرم‌ مونده بود. یک بار کرونا ، یک بار اربعین تا داخل بیت رفتم و اقا نیومدن ایندفعه واقعا وقتش بود.بلیط قطار گرفتمو ثانیه ثانیه لحظه شماری میکردم.ایندفعه باید میشد باید روی ماه نائب امام زمانمون رو میدیدم.

سحر شد و نمازم رو خوندم و رفتم دانشگاه تا کارهای خودم و بچه ها رو برای دیدار با حضرت اقا پیگیری کنم که خبر امد تهران رو زدند. دنیا دور سرم میچرخید. انگارقرار نبود به وصال برسم.

اما عیب نداشت حداقل دلم خوش بود اقا جانم صحیح و سلامت هستند.

یه وقته دیگ بالاخره میشه. بالاخره منم به ارزوم میرسم. ولی چی شد؟ به جای اینکه ما فداشون بشیم ایشون فدای ما شدند و این حسرت دیدن روی ماه اقا جانمون و نماز با ایشون برای همیشه تو قلب من موند.

هنوز کوله ای که جمع کرده بودم، وسط اتاقمه و ذره ذره بادیدنش اب میشم.این یکشنبه، این افطار و این نماز بماند به یادگار از شوق دیداری که به فراق همیشگی تبدیل شد.

روایت‌گر:دختران حاج قاسم ، فاطمه نجفی

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign