امّا..دلمان برایتان تنگ شده. دلمان فقط حضور شما را می خواهدمیخواهیم همینکه در حال جنگ هستیم و وطنمان را با چنگ و دندان حفظ کرده ایمشماهم در سنگرمان حضور داشته باشید.
باز هم با آن نَوای آرامش بخشتان، روح و خیالمان را نوازش کنید.این میدان، میدانِ کم آوردن نیست، خوب میدانم!
اما رفتنان زخم بزرگی به دنیایمان زد. دردِ این زخم به کل وجودمان رسوخ کردهمیبینی چه سخت است آقا جان؟حتی وقت عزاداری و بروز درد و ناله هایمان هم نیست!
قرار بود ما برایتان جان بدهیم، قرار بود جان ما فدای شما باشد…
اما الآن.. شما جان خود را برای ما فدا کردیدمت گرم آقاجان، هرچه خوبان داشتند، شما یکجا داشتی
پرچم را از دستانت انداختند اما ما علمدارت شده ایم! این پرچم، تا زمانی که ندای (الله اکبر) در سَما جاریست، بالا میماند
ابراز این داغ جان سوز، باشد برای بعد…
از شما و بهشت و دانش آموزان مظلوم میناب چه خبر؟
از فدائیان بهشتیتان چه خبر؟ از شهید جمهور چه خبر؟!
میدانم که دستان صاحب الامر(ع) را سفت گرفته اید و یقین دارم، آینده ی ما چه آن دشمنان سگ صفت بخواهندو چه نخواهندروشن است!
خلاصه اینکه، فرزندانتان یک شبه، خیلی خیلی بزرگ شده اند! چیز هایی را داریم تجربه و تحمل میکنیم، که اصلا تصور نمیکردیم تاب و طاقتش را داشته باشیم.
نمیگذاریم این نظام مقدسی که تا دیروز ثابت نگهش داشته بودیاینگونه از دست برود! قول میدهیم آقا.. قول میدهیم!
مصاف بود و جنگ بود، امام ما حذر نکرد
فدائیان خویش را، برای خود سپر نکرد!
به روی قلب میهنم به افتخار حک کنید
که مَرد بود رهبرم،فرار از خطر نکرد!
روایتگر:دختران حاج قاسم رامشیر


