عهد می‌بندم

بعضی حسرت‌ها را نمی‌شود نوشت؛ باید با اشک خواند... حسرتِ جاماندن از وداعی که تاریخ، سال‌ها از عظمتش خواهد گفت.

دلم می‌خواست میان آن دریای بی‌کرانِ عاشقان، قدمی بردارم؛ در میان پرچم‌ها، اشک‌ها و زمزمه‌های بدرقه، آخرین سلامم را نثار مردی کنم که سال‌ها تکیه‌گاه دل‌های امیدوار بود.

اما قسمت، فاصله را میان من و آن لحظه کشید؛ فاصله‌ای که هر مترش برای دلم به اندازه یک عمر گذشت. امروز جسمم از آن قافله جا ماند، اما روحم در میان همان جمعیت بود؛ میان اشک‌هایی که بی‌صدا بر گونه‌ها جاری می‌شد و دل‌هایی که آرام‌آرام با عزیزشان وداع می‌کردند.

بعضی رفتن‌ها پایان یک زندگی نیست؛ آغاز مسئولیتی است که بر دوشِ بازماندگان می‌ماند. گویی هر قطره اشکی که بر خاک افتاد، عهدی دوباره بود؛ عهدی برای آنکه پرچمی که سال‌ها برافراشته ماند، هرگز بر زمین نماند.

جاماندم از بدرقه، اما از عهد جا نخواهم ماند. راه مردان بزرگ با رفتنشان پایان نمی‌یابد؛ در دل‌های استوار ادامه پیدا می‌کند. و چه زیباست اگر یادشان را نه فقط با اشک، که با ایستادگی، عزت و مقاومت در برابر استکبار زنده نگه داریم؛ چرا که میراث حقیقی آنان، ادامه دادن راه حق با صبر، ایمان و استقامت است.✊🏻

عهد می بندم راهِ خلف صالحت «امام سید مجتبی خامنه ای عزیز» را چون راهِ تو، با جان ودل نگاهبان باشم و با اندیشه ام، قلمم، سکوتم و فریادم پاسدارِ این ودیعه ناب الهی باشم.

روایت‌گر: سیده زهراسعادتی_استان کهگیلویه و بویراحمد

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign