آه، چه کسی باور میکند که آن دستهای کوچک که تا دیروز به دنبال بندِ انگشتانِ مادر بود حالا باید در آغوش سردِ خاک، قصه بیمادریِ زمین را زمزمه کند؟
او همچون کبوتری است که پیش از آنکه پرواز بیاموزد به تیرِ ستمِ صیادانِ کینه بالبسته شد. او قربانیِ کوچکِ یک آرمانِ بزرگ است قناریِ کوچکی که در قفسِ دنیا، مجالِ آواز نداشت و حالا به سوی باغستانِ ابدیت کوچ کرده است.حال که خیلِ عزاداران تابوتِ کوچک او را بر دوش میگیرند گویی خورشید را بر دست گرفتهاند تابوتی که سبک است اما وزنِ غمِ آن، شانههای تاریخ را خم میکند. انگار نه یک کودک که یک خورشیدِ کوچک را به خاک میسپارنداو دیگر نه تشنه است نه گرسنه و نه ترسان او حالا در جوارِ آرامش، به تماشای گریههای ما نشسته است.
ای کودکِ عزیزکرده تو که در چهارده ماهگی درسی از عشق و شهادت دادی که هزاران حکیم در هزار سال نیاموختهاند آرام بخواب که خاک مادرانه تو را در آغوش میکشد و بارانِ اشکِ ما، سنگِ مزارت را تا ابد خیس و نمناک نگاه خواهد داشت.
دستانِ کوچکِ تو گرههای کورِ ظلم را در پیشگاهِ عدالتِ خدا باز خواهد کرد. آسوده بخواب که دنیا، دیگر جایِ فرشتهها نبود💔
روایتگر: زینب قنبری_ استان آذربایجان غربی


