وداع

عزیزِ جان! - چگونه است که تو رفتی و من هنوز در بندِ این تن، شرمگینِ ماندن‌ام؟ قرار بود ما جان‌فدایِ تو باشیم، اما تو با شهادتت، جانت را فدایِ امنیتِ ما کردی!

تو به ما آموختی که در مسیرِ حق، جز شکوه و جلال، چیزی نیست.

تو با رفتنت، نترسیدن را در رگ‌هایِ این ملت تزریق کردی.امروز، اگرچه داغِ فقدانت دلم را می‌فشارد، اما آن تابوتِ پیچیده در پرچم،- برایم پیامی داشت:ببین! این مردم با آنکه خسته‌جان‌اند، اما همچون کوه ایستاده‌اند. این همبستگی، میراثِ خونِ توست.

آقا جان! دلم برایت تنگ است؛ اما اجازه نمی‌دهم این دلتنگی، غبارِ ناامیدی بر راهم بنشاند. من با حقیقتِ کلامت و با مشعلِ هدایتی که با رفتنت برافروختی، آینده‌ام را آن‌گونه رقم می‌زنم که شایسته‌یِ تو و آرمان‌هایت باشد.

+ تو رفتی، تا ما راهِ ماندن و ایستادن را بیاموزیم.

روایت‌گر: راحیل‌رضائی_استان مرکزی

مطالب مرتبط

ارسال نظر

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

ارسال روایت

روایت خود را با ما به اشتراک بگذارید

محبوب‌ترین روایت‌ها

×
Campaign